![]() |
![]() |
|
| مرگ |
|
وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه... دوست دارم زمان بایسته واسه همیشه...
چشمامونو ببندیم بریم تا ته رویا... اونجایی که هیچ وقت گلی پژمرده نمیشه... هر چی غم داری از دل نازکت بگیرم... اگه اشک از چشات جاری بشه برات بمیرم... سر رو شونه هام بزاری و برات بخونم...
یاد تــــــو باشه ورد زبونم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 17:37 توسط اعظم عموئی |
|
|
هومن پرهو : از آنچه باخته ام خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .روز گاري از زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟ ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:23 توسط اعظم عموئی |
|
|
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم ! دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم ! قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم ! عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم ! کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم ! سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم ! من می ترسم پس هستم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 11:4 توسط اعظم عموئی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|